چه خوش باور دل من که به انتظار تو نشسته ......


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
دیشب خوابتو دیدم باز با دوتا چشم اشکی من از خواب پریدم
کابوس داغون چشمای گریون تو عمرم اینجوری عذاب ندیدم
از من یه دیوونه ساختی که جاش گوشه تخته در زندگی و بستی روم که باز بشه بختت
به خیال خودت که اون همه جوره پاته مثل منم تو سختیا میرسه به دادت
نه دیشب خوابتو دیدم باز با همون چشم مشکیتو صورت کشیدت
نشسته بودی شاید منتظرش بودی از خوابم پریدم تا خواستم پیش تو بشینم
دیشب خوابتو دیدم باز چه ناز شده بودی لنز نداشتی اصلا جلفم نبودی
قسمت دادم به بالایی به همون بالایی که گفتش قسمت نبودی
