باز هم یلدایی دیگر بی تو گذشت بی وفای من .....





يكي را دوست مي دارم ولي هرگزاين دوست داشتن را باور نكرد!
نمي داند كه چقدر دوستش دارم , نمي فهمد كه او تمام زندگي ام است!
يكي را با همين قلب شكسته ام , با تمام احساساتم , بي بهانه دوست مي دارم!
كسي كه با وجود اينكه قلبم را شكست,اما هنوز هم دراين قلب شكسته ام جا دارد!
يكي را بيشتر از همه دوست مي دارم , كسي كه حتي مرا كمتر از هر كسي نيز دوست
نميدارد!
يكي را دوست مي دارم با اينكه اين دوست داشتن ديوانگيست اما.................
من ديوانه وارتنها او رادوست دارم!
كاش روزي بفهمي كه چقدر دوستت دارم!!!!!
به هرکس دل سپردم بی وفا شد
چون پابندش شدم از من جدا شد
نمیدانم از اول بی وفا بود
یا که من نازش را کشیدم بی وفا شد
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
با غمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا




ای بی وفا که زخم به هر جا تو می زنی
زخمی که بر دلم زده ای چاره می کنی؟
دارو اگر که نیست تو یک آن دل بکش
تا مرهمی نهی و تو آن را دوا کنی
عاشق کشی و ستم کردن کار تست
این کار چیست که تو بر زیر دست کنی
ای بی مروت که مرامت ستمگری است
وقتش شده که تو این کار ترک کنی
ای بی وفا حالا که من لحظه به لحظه میگویم دوستت دارم
با التماس ، با گریه ،میگویم عاشقت هستم
پس چرا مثل قبل یادی از من نمیکنی

آهای بی وفا ، این دل را دیوانه کردی ،
باید فکری به حالش کنی
نه اینکه مثل روزهای اول آشنایی دوباره خامش کنی
بیش از این مرا عذاب نده ، یک لحظه به این دل امان بده
برای من که بی نفسم کجاست آن همنفس عشق ،
برای من که عاشقم ، کجاست آن آرامش عشق
کار از کار گذشته ، قلبم بدجور به تو دلبسته
اشک ها ناتمام است ،
این شبهایی که بی خوابی به چشمانم می آید بی پایان است
انگار نمیخواهد بگذرد این روزها
بدجور حالم خراب است در این لحظه ها

قلبی که به عشق تو میتپد ، چشمی که از دلتنگی تو میگرید، دستی که در حسرت گرمی دستان تو نشسته ، پاهایی که به امید رسیدن به تو اولین قدم را برداشته!
این قلبم است که عاشق تو است ، این چشمهای من است که باران عشق در آن می بارد و این لبهای من است که برایت میخواند شعر دلتنگی را....
وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است ، حضورت در کنارم تنها آرزوی من است، بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است!
این قلب من است که بی تاب است ، سالهاست که گرفتار است ، به درد عشق دچار است ، دوای دردم هستی ، ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی!

من را به درد خود رها کردی و رفتی
دیدی که با این دل چه ها کردی و رفتی ؟
من با تمام هستی ام دل بر تو بستم
اما تو دل از من سوا کردی و رفتی
حضورت در کنار من معجزه نبود
نبودنت هم فاجعه نیست
فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود
بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت . . .
ای بی وفا که زخم به هر جا تو می زنی
زخمی که بر دلم زده ای چاره می کنی؟
دارو اگر که نیست تو یک آن دل بکش
تا مرهمی نهی و تو آن را دوا کنی
عاشق کشی و ستم کردن کار تست
این کار چیست که تو بر زیر دست کنی
ای بی مروت که مرامت ستمگری است
وقتش شده که تو این کار ترک کنی
